با آرزوی پاییزی پر از ابرهای مهربان بارانزا

 

ابر بارانزا نبودم قصد طوفان کرده ام
رعد و گرد و خاک را در سینه پنهان کرده ام


ابر بارانزا نبودم...شهر خشکی دیده ام

آرزوی چشمهایی غرق باران کرده ا

بس کن ای دیوانه،ای ویرانه،ای دل،خسته ام
بس که پر های پری ها را پریشان کرده ام


دسته های یوز را از کوه بیرون برده ام
گله های بچه آهو را هراسان کرده ام


لاله ها را پاره پاره،شاخه ها را برگ برگ
من چه با این جوجه گنجشکان لرزان کرده ام؟!

ابر باران زا نبودم،ابر طوفان زا شدم
کلبه آرامشم را ساده ویران کرده ام

هر زمان لبخند پر رازی به لب آورده دل
یادی از آرامش ماقبل طوفان کرده ام

#

چشم هایم تر شد از این درد و بارانزا شدم

در میان قطره های مهربانی جا شدم

نغمه مستشارنظامی

 


/ 0 نظر / 27 بازدید