يك جرعه غزل
امروز بر خاک اين کاغذ
بذر عشق می افشانم
خوشه های اميد را درو می کنم
و تنور ايمان را می افروزم
تا فردا
شعر نان را
بر سفره تو بگذارم
(واهه آرمن)
غزلی برای همسرم:
گم می شدم... دلت ضربان مرا شناخت
مخفی ترين هجای زبان مرا شناخت
از پشت پرده های صبور سکوت و عشق
آرامٍ چشم تو هيجان مرا شناخت
اين آخرين عقاب نر کوه های دور
با يک نگاه برق کمان مرا شناخت
تنها کسی که شعر مرا مزه مزه کرد
تنها کسی که عمق جهان مرا شناخت
#
بی شک فرشته ای که تو را آفريده بود
بر روی شانهء تو نشان مرا شناخت !
#
تنها روانهء سفری دور می شدم
دستان همدمت چمدان مرا شناخت !
نغمه مستشار نظامی
کرج ۱۳۸۴
خون بر خطوط کوفی محراب سجده کرد
فرقی دو نيمه...وای نه دنيا دو نيمه شد!
دوستان عزيزم سلام
اميدوارم که قدر قدر را دانسته باشيم..
اين هم يک غزل جديد
کابل چهار فصل پياپی(۱)
دخترک خنده ای زد و چرخيد:هيچکس مثل من نمی رقصد!
پدرش اخم کرد: ساکت باش! در خيابان که زن نمی رقصد
در خيابان که زن نمی خندد،در خيابان که زن نمی چرخد
در خيابان که زن به مقصودی غير رسوا شدن نمی رقصد
زن نبايد بلند گريه کند،زن نبايد بلند کل بکشد
زن به جز در ميان آتش و دود،جز پس از سوختن نمی رقصد
*
دخترک بغض کهنه اش را خورد،يازده ساله ماده آهويی
که دگر در ميان دشت و دمن،در هوای ختن نمی رقصد
*
چشمهای پدر نمی ديدند،کودک پشت پلکهايش را
شهر سيمان و آهن است و در آن عطر آن پيرهن نمی رقصد
يوسفت را که گرگها خوردند،کاروانی نمی رسد از راه
دل به اعجاز بسته ای؟! بس نيست؟ گوش کن: اهرمن نمی رقصد؟
*
در خيابان شهرتان امروز دختران قشنگ می رقصند
جز تو اما کسی چنين زيبا در ميان کفن نمی رقصد!
نغمه مستشار نظامی/۱۳۸۴
| Design By : Pichak |
