يك جرعه غزل

سلام
دوستان مهربانم
از مراسم بزرگداشت ماه بلند غزل ایران می آیم
جای خیلی ها خالی بود.خیلی از عزیزان مهربان را هم دیدیم
وقتی خبر رفتن استاد را شنیدم غزلی نوشتم که برایتان می نویسم:

غزلی تقدیم به منزوی بزرگ و همه بزرگان از دست رفته:

می وزد،می کَنَد درختان را،این بهار است یا زمستان است؟
بعد می بارد آرام آرام،شاید از کرده اش پشیمان است!

این چه فصلی است؟ این چه قانونیست؟ باورش مشکل است و مشکل تر
اینکه باور کنی تحمل این،داغهای بزرگ آسان است!

کم کم انگار باورم شده است،که نباید زیاد گریه کنم!
کم کم انگار باورم شده است، پشت هر شیشه مرگ پنهان است!

این خبرهای تلخ و پی در پی، مثل کابوس دردناکی و دل:
مثل یک شهر بعد زلزله، شعر: مثل یک دشت بعد طوفان است!

داغ آخر عجیب کاری بود،من که باور نمی کنم ... یعنی...؟
ولی انگار راست می گویند،ولی انگار نوبت ان است -

که غزل روی دوش مردم شهر،برود سمت آخرین دیدار
با غروب غریب (ماه بلند) غزل و عشق رو به پایان است!

در غروب غریب (ماه بلند) آسمان گریه می کند امشب
منزوی را به خاک بسپارید،انزوا سرنوشت مردان است!
¤¤¤

عشق با مرگ هم نمی میرد،عاشقی در سرشت مردان است
منزوی دور از این هیاهو بود،انزوا سرنوشت مردان است

ساکن کوی هفت پیچ* آرام،می رود،می رود بدون خبر
بی خبر،بی صدا سفر کردن،سرنوشت و سرشت مردان است

می نشیند کنار پنجره ای،به افق خیره می شود آرام
گونه اش خیس می شود انگار،درد و غم نان خورشت مردان است!

روح باران،غم قدیمی عشق،ریشه در گرمی صدایش داشت
این خلوص و صداقت کمیاب،مایه خشت خشت مردان است

قلمش تا همیشه مانا باد!غزلش تا همیشه پاینده
او نمردست،مرگ فصل درو،فصل پر بارِ کشت مردان است!


نغمه مستشار نظامی/ کرج

* کوی هفت پیچ نام کوچه قدیمی و تودرتویی است در زنجان که منزل پدری استاد منزوی در آنجا بود.
نوشته شده در ۱۳۸۳/٢/٢٤ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط نغمه مستشارنظامی نظرات ()

سلطان غزل امروز . منزوی هم رفت!!!! باورم نمی شه!!!

دوستای خوبم سلام
احوال شما؟
با روزهای ارديبهشتی چه می کنيد؟
اميدوارم که شاد شاد و سلامت باشيد
و غزل:

حالا که فکرمی کنم انگار سالهاست
که چشم تو در آينه اين خيالهاست!

آيينه ای که جز تو در آن منعکس نشد
آيينه ای که فارغ ازين قيل و قالهاست

امکان نداشت هيچکس ... اما کنار تو
امکان اتفاق تمام محالهاست!

فرصت برای با تو نشستن،قدم زدن
آماده باش فرصت پرواز بالهاست

شايد خدا مرا به تو... شايد خدا تو را
ذهنم پر از تمامی اين احتمالهاست!

باران من شکستن بغض قديمی ات
پايان جاودانی اين خشکسالهاست

آه ای گوزن وحشی من ! می شناسدت
اين زن که بازمانده نسل غزالهاست!

آيا؟چرا؟ چگونه؟کجا؟کی؟...بهار من
چشم تو پاسخ همه اين سوالهاست!

نغمه مستشار نظامي
نوشته شده در ۱۳۸۳/٢/۱٥ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط نغمه مستشارنظامی نظرات ()



عزيزان سلام...


اين هفته حال و هواي نمايشگاه و شبهاي شعر  خيليا رو به تکاپوانداخته.
اگه خواستين مجموعه جديدم(در طالعت ستاره زياد است ماه نه)?رو داشته باشيد  به اين آدرس در نمايشگاه مراجعه کنید.


انتشارات شروع در نمایشگاه کتاب / سالن ۶/ غرفه ی ۹۲


هميشه شاد و ارديبهشتی باشيد.






به موعود :

نفس ... نفس... نفس... اینجا هوا نمی آيد

بله؟ نمی شنوم! هان؟ صدا نمی آید!



هوای غربت اینجا چه قدر سنگین است!

به این طرفها یک آشنا نمی آید؟!



کسی که می شنود این سکوت ممتد را

کجای حادثه مانده؟ چرانمی آید؟



آهای مردم بالای کوه ها چه خبر؟

در اتظار بمانیم؟یا نمی آید؟



در انتظار بمانیم یا زبانم لال

دلش گرفته به دیدار ما نمی آید؟!



الو... سلام...ببخشید حضرت موعود!

الو بله؟ بله؟ آقا صدا نمی آید؟

#

قبول قسمتمان درد بود و تنهایی

عزیز شاد شدن هم به ما نمی آید!!!


نوشته شده در ۱۳۸۳/٢/٧ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط نغمه مستشارنظامی نظرات ()


Design By : Pichak