عاشقی در مرام شاعر شهر ادبیات ساده ای دارد
دل بی کینه،قلب بی نفرت،خنده بی افاده ای دارد


شاعر آیینه است و گرد و غبارجوهرش را نمی دهد تغییر
همه عمر می رود برسد.گرچه پای پیاده ای دارد


گرچه از سنگتان شکسته سرش،گر چه از حرفتان دلش زخمی ست
روح جوشنده ای به وسعت شعر.دل از دست داده ای دارد


نفرت و کینه و دروغ و ریا،واژه هایی شکستنی هستند
سادگی واژه ای که می نوشد،شاعر اینگونه باده ای دارد


کلماتی که مهربان هستند،درک دارند،خوب می فهمند
بی ریا و بدون آلایش،اینچنین خانواده ای دارد


حس آرامشی که می خواهد با کلامش به قلبتان بدهد
او نگاهی به وسعت دریا،دل خورشید زاده ای دارد


عشق و نفرت دو روی یک حس اند.پس چرا کم سروده از نفرت؟
چون که افسونگر غزلهایش .بخشش بی اراده ای دارد